تبليغاتX
دست نوشته های دختر حوا
دست نوشته های دختر حوا
هنوز در سفرم
نگارش در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط محبوبه
6 روز ديگه امتحان فاينال هندسه دارم و هنوز هيچي نخوندم! خدا رحم كنه، نمي دونم بايد چه خاكي تو سر آناليز بريزم؟! يه عالمه مطلب داشتم واسه تو وبلاگ ولي نه وقتشو دارم و نه حوصله ي نوشتنش و ...!

فقط نمي دونم چم شده؟ حالم خيلي قاطي پاتيه!

پروانه
این همه نفی
دردِجان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر
تا از کرمِ کورِ بی دست ُ پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ

حسين پناهي

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط محبوبه

...

فاصله يعني دو قدم آن چه ميان من و توست

حس غريبي كه همان راز ميان من و توست


فاصله يعني دو سكوت، خستگي از غربت دل

شعله ي خاموش نگاه، مُهر زبان من و توست


عشق همان آب روان، مي رود از خاطر دل

آن چه هميشه ماندني است شعله ي جان من و توست


....


نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط محبوبه
احساس، اندیشه و باور به شکل درونی و بیرونی همزمان و در زمان یه محیط احساسي رو می سازن که ما در اون زندگي می کنیم تغییر سهم هر يک از این سه عامل منجر به بی ثباتی اون محیط میشه
تا جایي که از دست ما ساخته است و با احتساب ناگزیری شرایط بیروني که دست ما نیست باید تعادل این سه رو مدیریت کنیم
شاید وقتی باید روزه گرفت روزه شنیدن و دیدن یعنی ورودی ها رو باید کنترل و محدود کنی و هر حرفی که می شنوی رو باید در هر سه محیط تست کنی بعد بهش واکنش بدی یا ندی اینطوری محیط احساسی که گفتم میتونه به ثبات برسه

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط محبوبه
يه روز يه فرشته عاشق يه ديو مي شه، اون وقت دلش طاقت نمي اره و مي ره به آقا ديوه مي گه:

"من دوست دارم"

ديوه هم مي گه بي خيال عشق و عاشقي، اينا همش كشكه!!!!!!

ديو قصه ي ما مي ره توي قصر تاريكش و سيگارشو روشن مي كنه و زل ميزنه به شيشه ي عمرش، آخه از وقتي كه آقا ديوه يه كم پولدار شده بود شيشه ي عمرشو بيمه كرده بود! چون مي ترسيد زندگي امني نداشته باشه، هر چي باشه ديو بود و هزار تا دشمن داشت! اما فرشته ي قصه ي ما دشمن ديو نبود اون مي دونست ديو ذاتا بد نيست، حالا از قضاي روزگار و به خاطر شرايط اجتماعي اون ديو شده بود! خودش كه تقصيري نداشت آخه!

فرشته هر روز مي رفت روي ابراي سفيد آسمون يه سايبون با برگ گل نيلوفر درست مي كرد و مي نشست سر جزوه ها و كتاباي درسي خودش و به اميد يه آينده ي روشن درس مي خوند! و هر وقت حوصلش از درس خوندن سر مي رفت دستاي كوچيكشو رو به آسمون بالا مي برد و براي سلامتي همه ي آدما و ديوا و فرشته ها دعا مي كرد!

فرشته دوباره عاشق شده بود ولي اين بار اون عاشق چيزي جز تنهايي نبود!

تا اين كه يه روز آقا ديوه ميره سراغ فرشته ي قصه ي ما...." نه! نشد! اينجوري قصه مون تكراري ميشه!"

فرشته سعي مي كنه ديگه هيچ وقت به ديو فكر نكنه و به زندگي عادي خودش ادمه بده!

ديو هم از اون جايي كه ذات خرابي نداشته، كم كم از هويت ديو بودن خارج مي شه و سعي مي كنه مثل آدماي ديگه زندگي كنه! مثل اونا كار كنه و پولدار بشه و زن بگيره و بچه دار بشه و خرج زن و بچشو بده!

ولي فرشته هيچ وقت نمي تونه مثل بقيه ي آدما يا ديوا زندگي كنه، چون لازمه ي آدم بودن يه فرشته سقوط كردنش از روي ابراي سفيد بوده ولي فرشته اون جا رو خيلي دوست داشته!

فرشته بعد از يه مدتي تصميم مي گيره دنبال يه فرشته ي تنهاي ديگه بگرده؛ يه شاخه گل سرخ مي گيره تو يه دستش و يه جفت كفش ورزشي مي پوشه و راه مي افته توي كوه و دشت و بيابون "البته به غير از خيابون، چون از دوستاي خيابوني خوشش نمي اومده!" ولي فكر مي كرده كه بالاخره بايد يه كاري كرد و با دست روي دست گذاشتن كاري از پيش نمي ره! در همين احوال يكي از دوستاي فرشته بهش پيشنهاد بنگاه هاي خصوصي ازدواج و ميده؛ مثل پيرزن سر كوچشون كه با گرفتن يه ربع سكه در صورت جوش خوردن مي تونه خواستگاراي مختلف و باب طبع فرشته رو معرفي كنه! ولي از اون جايي كه فرشته اعتقادي به ازدواج سنتي نداشته اين پيشنهاد و خيلي سريع رد مي كنه و به فكر خودش اهميت بيشتري مي ده و در به در دنبال كسي مي گرده كه مثل خودش يه روحيه ي فرشته صفت د اشته باشه! و خداي نكرده بعد از ازدواج باهاش اختلاف پيدا نكنه؛ و كار به طلاق و طلاق كشي نكشه! منتها اين وسط واسه فرشته اتفاقات جالبي مي افته............!

اين داستان ادامه دارد.

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط محبوبه
بدون هيچ بهونه اي دلم گرفته از خودم

خسته ام از درد غرور عاشق هيچكس نشدم

وقتي صداي پاي عشق مي پيچه توي قلب من

ساكتم و سرد وسياه! صداها خيلي زود مي رن

بي اعتنا به برگ گل، اسير مرز شيشه اي

دلخوش به آئينه شدم "عروسك هميشه اي"!

چرا بايد حرف بزنم با اين همه دل خسيس؟

من كسي و دوست ندارم! بيخودي اشكاتو نريز!


نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط محبوبه
هر بار كه وبلاگتو ميخونم چيزاي جديدي به ذهنم ميرسه
من نفهميدم بالاخره تو وبلاگت همه احساسته يا يه كمش؟
منم وقتي شعر ميگم همه احساسم ميريزه بيرون
زياد دوس ندارم
آدم بايد يه چيزايي رو مخفي كنه
تا بروزشون تو ذوق نزنه
نميشه همه چيزو گفت
جز راست نبايد گفت
هر راست نشايد گفت
به هر حال دوس داري يكيو دوس داشته باشي
فكر كني بهش نميرسي
بعد يهو بگه سلام
اين اون آرزوته؟
خوب بر فرض كه بگه سلام
آرزوت بر آورده ميشه؟
بر فرض كه بفهمه دوسش داري
فكر ميكني اونم عاشقت ميشه؟


[خط فاصله]

وقتي آرزوي كوچيكمو مي نوشتم به اين چيزا فك نمي كردم!
همه چي متقابله! وقتي من آرزو مي كنم كه يه آدم پيچيده پيدا كنم لازمش اينه كه خودم هم يه آدم پيچيده باشم وو وقتي آرزو ميكنم اين آدم پيچيده بياد و به من سلام كنه يعني دارم آرزو مي كنم  اين آدم پيچيده هم يه احساسي نسبت به من داشته باشه كه لازمه ي اين احساس برقراري ارتباطه و شايد اسم اين احساس عشق باشه!
اگرچه ديگه به همه چي شك دارم! حتي به خودم!
اونقدر دچار تضاد شدم كه داره يادم مي ره كي بودم و كي هستم ! من هيچ وقت دوست نداشتم اينجوري زندگي كنم ........

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط محبوبه
با توجه به اينكه تو اين وبلاگ به جاي واژه ي نظر بدهيد از واژه ي تو هم بنويس استفاده شده مي خواستم يه مطلب مهم رو ياد آوري كنم:

آقا اگه مي خواي وبلاگ بنويسي برو تو سايت بلاگفا خودش راهنمائيت مي كنه چه جوري وبلاگ بنويسي!

سرم درد گرفت از بس نوشته هاي جور واجورتو خوندم!

كم گوي و گزيده گوي چون در

تا ز اندك تو جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد

آن خشت بود كه پر توان زد

از خوانندگان عزيز خواهش مي كنم نظراتشون و براي بهتر شدن وبلاگ در اختيار بنده قرار دهند

ولي از يكي ديگه خواهش ميكنم :"ديگه ننويس"!

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط محبوبه
سلام

مي خواستم يه مطلب جديد بذارم - يه داستان كوتاه طنز به نام ديو وفرشته- ولي با توجه به اينكه الان بايد سمينارمو آماده كنم و واسه امتحان پنج شنبه بخونم و آناليز خيلي عقبم وقت كافي براي تايپ  كردنش ندارم پس تا پيدا كردن وقت از خوندنش محروم مي مونيد! يعني حدودا تا آخراي پائيز!

البته يه كار ديگه هم ميشه كرد...............

اگه يكي ديگه پيدا بشه كه وقت داشته باشه ميتونه خيلي زودتر از اين حرفا داستان و واستون تايپ كنه!

شاد باشيد و ازاد از بند غم و مكر دنيا.............

نگارش در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط محبوبه

نگارش در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط محبوبه
اولين كسي كه اين همه نظر و توي يه روز مي نويسه مي تونه آدم پيچيده اي باشه ولي از اونجائيكه من توي اين وبلاگ تمام احساساتم و (يه ذره شو) بيان مي كنم و ايشون حتما به تنها بودن و غمگين بودن و در شرف عاشق شدن بنده مستحضرند پس ممكنه نقشه هاي خطرناكي برام كشيده باشه.... ! بايد حواسمو جمع كنم! اصلا آقا ما دوست اينترنتي نخوايم بايد كيو ببينيم؟! پس فردا ميخوان بيان خواستگاري... هزار تا عيب و ايراد كه داريم اينم ميذارن روش ميگن دختره دوست اينترنتي داشته! اينا همش شوخي بودا.............!!!!!!!! خيلي خوشحالم كه يكي ديگه اين همه وقت داره كه ميتونه اين همه نظر بنويسه! فكر كنم باهاش قرارداد ببندم از اين به بعد وبلاگم و هم بنويسه! چون من واقعا دارم وقت كم ميارم! مي گم رياضيت خوب نيست؟ اگه ميشه آناليز حقيقي و به جاي من بخون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط محبوبه
آدما خيلي ساده شدن مث مسئله هاي حل شده ...خوندنشون هيچ كيفي نداره دلم مي خواد يه آدم پيچيده پيدا كنم يه آدم سخت مث يه مسئله ي سخت! بعد عاشقش بشم... بعد احساس كنم هيچ وقت بهش نمي رسم... بعد يهو بياد منو صدا كنه و بگه: سلام

منم اصلا به روي خودم نيارم كه دوسش دارم اون وقت اون از سرخ شدن صورتم همه چيو بفهمه!

ديگه نمي دونم بعدش چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...............

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط محبوبه

میگن آدما خیلی شبیه اسماشون هستند! مثلا من خیلی دوست داشتنی هستم چون اسمم محبوبه است

بین این همه اسم و رسم خیلی دوست داشتم بدونم اسم شاعری که خیلی دوسش دارم یعنی چی؟ یعنی چرا علی اسفندیاری این اسم و واسه خودش انتخاب کرده؟ و چرا این اسم اینقدر به دل آدما می شینه؟


"نیما / نام کوهی در شمال (یوش مازندران)، نام کوچک علی اسفندیاری (نیما یوشیج) [«نیما یوشیج» نامی کاملا گیلکی است. نیما، نام کوهی است در مازند...نیما یعنی نیمه ماه و یا نیمه هر چیز...نیما به زبان مازندرانی یعنی نیامده-...


نیما نامی فارسی است و هم تبتی و هم عبری.

البته در زبان عبری نام مونث است. معانی آن به عبری، «نعمت» یا «رحمت»، «سر رشته» و «ملودی». در زبان تبتی هم نام پسرانه است و هم دخترانه و معنی آن در زبان تبتی «خورشید» است. معنی آن در زبان فارسی «عادل» و «دادگر» می‌شود، یعنی کسی که نسبت به دیگران منصف است. بعضی از ادیبان گفته اند که «نیما» مشتق از لغت «نام» و به معنای «نامی» و «نامدار» است."

راستی...!

می خوام به حرف آقای پچ پچ گوش کنم و هیچ وقت عاشق نشم حتی اگه طرف اسمش نیما باشه!

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط محبوبه

همه چی از یاد  آدم میره جز...............................

 

مثل همیشه ها این دوباره های خسته و گیج دوباره گیجم می کنند!

 

دوباره در تکاپوی عاشق شدن و یک سوال بی جواب ..........

 

دوباره دست های کوچک من و قلب کوچکم و چگونه عاشق شدن؟ ..........

 

دوباره تمرین محبت تا یادت نرود دختر حوا دوباره می تواند با احساس باشد!

 

دوباره سنگ و شیشه

 

دوباره حرف های نگفته مثل همیشه...

 

دوباره بی خیال و بی ملال

 

دوباره این همه دوباره..................................

 

دوباره خداحافظ

 

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطی که ببینی تر شده چشمام

 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

 

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا....

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط محبوبه

دوباره این دوباره ها..............................؟

۱۳ آبان گذشت؟

۱۶ آذر....؟

و بعد؟

و بعد؟ 

شعری از شمس لنگرودی برای ندا

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی/ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد/او که صید حلال می خورد...


صید حلال





دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

نگارش در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط محبوبه
چه خوبه كه همين حالا هم دوستاي خوبي مثل آقاي مهم نيست و خانم ميترا و آقاي حميد هستند كه وقتي نظراتشون و مي خونم همه ي غصه هامو فراموش مي كنم!!!!!!!!!!

واقعا كه نعمتي بالاتر از اين نيست !!!

ديگه دلم نگرفته! احساس ميكنم مي تونم تو اين كلمات چيز جديدي و كشف كنم....

"تداوم در یاد و خاطره و انسانیت و تغییر در خواست ها و نیازها و از این دومی گریزی نیست."

ثبات چيز خوبيه...

پس بايد بهش برسم!

پس مي شكنم مي زنم مي خندم و شاكرم در حال دويدن......................................

نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط محبوبه

ديشب داشتم عكساي قديمي برو بج دانشگاه و نگاه مي كردم. كلي دلم گرفت! يادم به صميميت و رفاقت بينمون افتاد و هزار بار به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينقدر ماجراجويي؟

كه به دوستاي قديمي وفا نكردي و همه رو تنها گذاشتي و اومدي اينجا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خود كرده را تدبير نيست... اين شعر و همون وقتا گفتم يه روزي كه حضور دوستانم سنگ صبوري بود براي درد هايم


يكي مي گفت تو آسمون هر چي بخواي ستاره هست

براي درد خستگي هميشه راه چاره هست

سنگ سياه كوه غم منتظر دستاي توست

حرف تو همت تو آيينه ي فكراي توست

تا سنگ كوه و نشكني اسير غم ها مي موني

اسير غم ها كه بشي خسته و تنها مي موني

خستگي و دلبستگي دست كه به دست هم دادن

طاقت دل تموم ميشه! دلبستگي ها زيادن

نذار كه كوه غم يه هو سايه بشه رو زندگيت

نذار كه ديو غم بياد جون بگيره با خستگيت

شيشه ي عمرشو بزن به سنگ مرمر اميد

او نوقت تو هم پيش خدا ايشالله مي شي رو سفيد

يكي يكي قصه مي گفت از شهر غم از آدماش

مي گفت تو آسمون دل خورشيد مياد يواش يواش

مي گفت كه صبر و حوصله شرط رسيدن دله

راه رسيدنش ولي هميشه غرق مشكله

حالا يكي كه مثل من قصه ي پر غصه داره

دلش پر از شكايته تو زندگيش بد مياره...

حيفه حريف غم نشه خسته بشه تو پيچ و خم

حيفه كه آسمون براش همش بباره اشك غم

...

سنگ صبور! سنگ صبور! باز تو صبوري من صبور

قصه ي پر غصه مو من پيش تو مي كنم مرور

يه كاري كن كه نشكنم از اين همه غصه و غم

سنگ سياه غصه رو با دست خالي بشكنم....

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط محبوبه

......................................................................................................................

نگارش در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط محبوبه
آخ كه دختر حوا دلش چه قدر گرفته!

آخ كه چقدر سخته باور كردن بديها!

چقدر سخته ..........................

نگارش در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط محبوبه


من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس ، در سن هفتاد سالگی،
در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و در برابر کتاب مقدس که در
برابر من است سوگند یاد می کنم که همواره به جمله این کتاب و آنچه پاپ مقدس و
كشیشان كلیسای كاتولیك می گویند اعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده
نیز اعتقاد خواهم داشت.

اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آن می
چرخد، یک تفکر باطل ، الحادی و نادرست و گمراه کننده بود که نمی بایست در هیچ
جا، تدریس شود ، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص
و روشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی می داند و هر
روز می بیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین می چرخند. این
اعتقاد من است و در آینده نیز از این اعتقاد برنخواهم گشت.

میخواهم در برابر شما اعلام کنم که در خلوت خود ، نور حقیقت در دل من راه
یافته و به خوبی درک کردم که آنچه قبلاً گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود
پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم
شد و امیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم.

در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و در آینده به تفکر نادرست خویش
بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل می پذیرم. من
برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این
برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و
ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه فشار و تأثیری از بیرون،
نگاشته شده است....

نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط محبوبه
تاريخ هميشه تكرار ميشه حتي توي لحظات عمر من  و تو!

چيزي براي گفتن نداشتم جز اين شعر قديمي!!!!!!!!

مثل باران زده ها خیس ونمور

پیش چشم تو دلم می لرزید

حرفی انگار ته چشم ترت

زیر و بم می شد و سر می دزدید

دل رویا زده ام خسته و زار

مضطرب بودو تو را می پرسید

مثل یک قایق بی پارو باز

سر به دیوار دلت می کوبید

باز از این قایق سرگشته و مست

دل طوفان زده ا ت می ترسید

نه! به کار تو دلم کار نداشت!

نه! به چشم تو نبستم امید!

عاشقم بر همه عالم و تو هم

جزئی از عشق منی بی تردید!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط محبوبه
هر چي ميكشيم از دست اين كلمه است!

اصلا مهم نيست اين كلمه پدر مادر داره يا نه؟ يا اينكه خيلي وقته حمومم نرفته و خيلي كثيفه! ولي مهم تر از همه اينه كه به خاطرش من ديشب ساعت 3 خوابيدم و الان خيلي خوابم مياد! بدتر از همه كلاس 8 صبح  دكتر روئين بود كه از اول تا آخرش خميازه كشيدم و بس!

جالب تر از همه اينكه ديشب هم اتاقيمم از ترس حرف سياسي زدن همون موقع صدقه داده كه بلايي سرش نياد!

حالا هي ميگم حرف سياسي نزنيد واسه همينه ديگه....

بدبخت ميشيد آخرشا!!!!!!!!!!

نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط محبوبه
گفتند مرا آيه ي ترديد كجا رفت؟

گفتم كه منم آيه ي ترديد همين جاست!

گفتند كه ديوانه شدي؟ هان! برو از شهر

گفتم كه نه اينجا كه دلم در همه دنياست

....

من در طلب علم ازل تا به ابد مست

حرفي نزدم كه از همه كس زمزمه برخاست

هان بند بزن بر لب خود هيچ مگو تو!

آخر تو واين زمزمه ها؟ آينه پيداست!

يك ديد بزن بر همه جا دورو برت نيست

يك آيه ي ترديد! وجود تو معماست!

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط محبوبه

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط محبوبه

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

چه خوش است این صبوری! چه کنم ؟ نمی گذاری!

تو از و نمی گریزی! تو بدو همی گریزی!

غلطی غلط از آنی که میان این غباری!



بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد

دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری!

مولانا

نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محبوبه

از ين به بعد يادم باشه با هر آدمي مثل خودش حرف نزنم! مثل خودم حرف بزنم!

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط محبوبه


من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا  به من اگر به جز جفا

زين سپس به عاشقان با وفا كنم

نگارش در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط محبوبه
نگارش در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط محبوبه
خیلی وقته تو این وبلاگ فقط حرف مفت زدم آخه حرف زیادی واسه گفتن ندارم ولی می خوام امشب یکی از شعرام و بنویسم! بعد از منیفلد خوندن و سر در نیاوردن از فضای خارج قسمت و گیر دادن به فضای تصویر نوشتن یه کم چرت و پرت نه تنها عیبی نداره بلکه لازم و ضروریه تا آدم یه کم احساس آرامش کنه و فردا سر کلاس قاطی نکنه و 4 دنگ بره تو تابلو! این با تابلو شدن فرق داره ها!!!!!

آخه می دونید چی شده؟! با اینکه پیش نیاز هندسه رو نگذروندم ولی امروز سر کلاس حل تمرین حرف معلم و تایید کردم اونم نه گذاشت نه برداشت گفت تو که گفتی توپولوژی نگذروندی پس چه جوری میگی آره؟ منم با اعتماد به نفس روی فضای دو بعدی مثال زدم اونم قبول کرد ! واسه همین به خودم امیدوار شدم. حالا هم میخام شعر نسبیت خاص و با اینکه یه بار دیگه تو یکی از پست ها گذاشتمش بازم براتون بنویسم:


نسبیت خاص

صدای حوصله را پیچ در پیچ می ترکاند

و سر می رود از لب جویبار زمان

شاید جایی از جاری بودنش کمتر

شاه راه تکرار را تجربه کند

و تقسیم میشود در ریشه های مداوم

بی آن که بداند

زمان و مکان

تنها در این فرصت کوتاه است که با هم غریبه اند

دوستون دارم

شاد باشید و آزاد

از بند غم و مکر دنیا

نگارش در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط محبوبه
یه عزیزی میگه:

از ما گذشت نیک و بد

اما تو روزگار! فکری به حال خویش کن!

این روزگار نیست!...

دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده! واسه نوشتن ساده و صمیمی توی یه دفتر خط دار! واسه سرو صدا کردن برای داشتن بهترین ها! واسه قدم زدن تو حیاط دانشگاهی که از در و دیوارش آدم می باره! اینجا حال و هواش خیلی با دانشگاه قبلی فرق میکنه! اصلا کسی به فکر این نیست که ...!

همه سرشون تو کتاب و جزوه جا مونده!

اینجا فقط باید درس بخونی! اصلا همه چیز اینجا خوبه ! جایی برای اعتراض نمونده...!

یه چیز دیگه هم می خوام بگم:

....

نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط محبوبه
سلام

همیشه آدم با دیدن چیزای جدید غافلگیر میشه! مث دانشگاه جدید خوابگاه جدید شاید هم اساتید جدید!

ولی آدما از یه چیزای دیگه هم بد جور غافلگیر میشن مث دوستای قدیمی که همدیگه رو فراموش کردند!

مث خیلی از اونایی که ...

بی خیال بابا! باید خوشحال بود! از دنیایی که آدماش هر روز دارن از هم دورتر میشن!!!!!!

شاد باشید و آزاد!

از بند غم و مکر دنیا!

اینم یه تصویر قشنگ از حیاط دانشگاه!

دختر حوا

سلام
قبلا اینجا مطلبی بود که توی اولین پست وبلاگ نوشته بودمشِ"ساکت باش دختر حوا" ولی حالا هم اسم وبلاگ و عوض کردم و هم می خوام رویه ی نوشتنم و عوض کنم
خدا توی سوره ی شعرا آیه های آخر در مورد شعر و شاعران حرف های قشنگی میزنه:
"و شاعران را گمراهان پیروی میکنند.
وآنانند که چیزهایی می گویند که انجام نمی دهند.
مگرکسانی که ایمان آورده و کار های شایسته کرده و خدا را بسیار به یاد آورده و پس از آنکه مورد ستم قرار گرفته اند یاری خواسته اند و...."
شاد باشید و آزاد


آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ